تبليغاتX
< جزیره جون قشم
{ دانستنیهاو سرگرمی وجزیره قشم }

«حيرت و شيفتگى از اولين نگاه من به دست‌هاى نقشين يک زن قشمى، آنقدر نيرو توان يافت که بار ديگر مرا براى ديدن و هم شنيدن قصه‌ى نگاره‌هاى عقيق به جزيره‌ى تنهاى قشم برهاند. و ديگر بار، دمى و بازدمى در هواى قشم.

 

هم پا و هم قصه با زنان و مردانى که سخن ديروز را خوب مى‌دانند، در جست‌وجوى خانه‌هاى فراموش شده به پيران خانه‌نشين و در پى علامت‌هاى مدفون شده به خاطرات دور از خود مى‌رسم. به تولد، به زيستن، به زيباترين پيوند و به مرگ.

 

حنا از جنت است“ اثرى از بهشت و نشانه‌اى از شادى، مهر و نيکبختي.

 

حنا از جنت است“ اين مردمان بر اين باورند.

 

 

حنا که در گويش محلى به آن حنير مى‌گويند، با خود خنگاى دريا را دارد و براى تمام آفت‌هاى پوستى و تاول‌هاى دردناک درمانى است و شايد آبى که بر آتش مى‌ريزند. و اين آب گواراى سر نوزادى مى‌شود که تنها يادگار بطن مادر را از سرش زدوده‌اند، تا تازه‌ترين موها با تقدس حنا درهم آميزد و...

 

حنا زندگى را از همين نقطه آغاز مى‌کند.

 

حنا تسکينى جاودانه و شفايى بى‌نظير

 

در تکاپوى زندگى، زيبايى‌ها و زشتى‌ها. حنا پوششى است بر زشتي. دستان زخمى صيادان و پاهاى آسيب‌ديده‌ى ملاحان و دريانوردان همانند شوره‌زاران جزيره آکنده از ترک. هماره به انتظار تسکين جاودانه و شفاى بى‌نظير اين ماده بوده است تا دست‌ها و پاها را ضخامتى بخشند که توانمند و سخت گردند.

 

عجيب نيست اگر هزار معنى در گياهى از بهشت جامانده بر زمين نهفته باشد. در اين قصه رازى است.

 

گل بوته‌هاى حنا بر دست‌ها و پاهاى زنان و دختران قشمى چنان جان مى‌گيرد که گويى رستنگاهى پيش از اين نداشته‌اند. زمينى به هموارى يک دست يا يک پا. اينان اميد و زندگى را در دستانشان به گل نشانده‌اند و غنچه‌هاى تازه از زير ناخن‌ها و بندبند انگشتان سربرآورده‌اند و شايد دلتنگى آنان را براى سبزه و گل ياد آمده است و مگر جبران تمام شوره‌زارانى باشد که هيچ بذرى در آن نمى‌رويد.

 

نقشى بر دست، دستى بر نقش

 

چه تفاوت دارد اولين‌بار چه کسى نقشى بر دست داشته است يا دستى بر نقش؟

 

من به اين مى‌انديشم که پيکرى از خاک، مزرعى دوباره مى‌شود و نگاره‌هاى آسمانى روى دستان و پاهاى دختران و زنان قد مى‌کشند.

 

پيچش ساقه‌هاى حنا بر پيچ و خم مچ و انگشتان آنچنان در هم تابيده که گفتى پيمانى با کوه‌هاى لغزان جزيره دارد و پيچش اعجاب‌انگيزشان را گوشزد مى‌کند که جز در قشم نشانى از آن در ديگر جاها نيست.

 

بوى تاريخ دارد و طعم طبيعت

 

شايد در سفرى دور، انگشتان يک رقصنده‌ى کاتاکالى (هندوستان) با فردى از قشم. در ديدارى از ديار غربت، دستى به هم داده‌اند و رنگ‌ها و نقش‌ها بر دستى به يادگار مانده‌اند.

 

و شايد در تماميت رفتنى و آمدنى، زبان نمادين مردم آفريقا، که گاه صفحاتى جز بدن‌هايشان و حروفى جز نقوش و تصاوير براى سخن گفتن نداشته‌اند، سوغات کوله‌بارشان بوده است.

 

نقاشى روى بدن به قدمت آرزوها، عشق‌ها و فريادهاست.

 

 

سياه و سفيد، اينجا به هم آميخته‌اند و سوگند آشتى با مرگ و زندگى، گوش به گوش و سينه به سينه رسيده است.

 

تلاقى رنگ‌ها و يادها و انديشه‌ها، آفريقا، هند، پرتغال و... سوگند آشتى، قشم.

 

هرچه هست اين نقوش بوى تاريخ دارند و طعم طبيعت و ديگر فاصله‌اى نيست ميان انسان و طبيعت. ”او“ يادداشتى برمى‌دارد و يادگارى از آن را بر پوستش مى‌ريزد. ديگر فاصله‌اى نيست.

 

شايد زبانى ديگر است اين شعر، که واژه واژه روى دستان و پاهاى او جارى است. نگاه کن! فاصله‌اى نيست. اين زبان براى من آشناست. اين زبان در سکوت حرف مى‌زند و در سکوت فرياد. هر دستى به دست آشنا مى‌گويد: نگاه کن! از دل من تا نگاه تو فاصله‌اى نيست.

 

نگاره‌هاى حنا آنچنان در آغوش فرهنگ و آداب و رسوم اين مردم خفته‌اند که کودکى در نخستين روزهاى تولد در آغوش مادر. طرح‌ها و شکل‌ها از شاهرگ‌هاى تخيل، عشق، رويا و ديوانگى سيراب شده‌اند و اين ظرافت و اعجاب سردرگم، از جنس سرزمين عجايب ـ هند ـ است. هرچه هست پيوندى ناگسستنى است.

 

مى‌گويند باد همه چيز را با خود مى‌برد و دريا همه چيز را با خود مى‌آورد، و قشم رقصان ميان بادى است که از دريا مى‌وزد!

 

حنا پيوندى سبز

 

و زيباترين نمود حنا در مراسم پيوستن يک زن و مرد. تولدى ديگر و رسالتى ديگر.

 

به آرزوى سبز بختى عروس، حناى مقدس بر دستان و پاهاى او حک مى‌شود در حالى‌که نوعروس با لباس‌ها و پارچه‌هاى سبزرنگ زينت شده، براى او ”سبز سبز“ مى‌خوانند. چهار زن، دوبه‌دو، گفتمانى زنانه، هلهله‌کنان، باسنک‌زنان!

 

زنى ديگر او را مى‌آرايد ”مشاطه“. با خارهاى نخل، ردى از حنا بر دستان و پاهاى او مى‌گذارد تا سبب عشق و محبت ميان او و همسرش گردد و به سادگى دست‌ها و پاهاى داماد کامل در حنا شده و تا چهل شب اين نشان دامادى را با خود خواهد داشت. پيمان تن‌ها و جان‌ها. دستى به هم مى‌دهند حنا آلود.

 

عروس! براى تو شادى، براى تو زندگى، براى تو تمام زيبايى و براى تو آواز:

 

به ناز نازن شبرم

 

به حجله بندن شبرم

 

تا پاى کرسى شبرم

 

پهلوى حنابندون شبرم

 

انگار پيچک‌ها به اطراف دستانت خزيده‌اند. انگشتانت را دور مى‌زند، شاخ و برگ حقايق بيدار شده‌اند و تو زيباتر شدى!

 

انگار گل و آتش و خاک در آشتى ابدى پيوند خورده‌اند.

 

آتش، گياه، خاک

 

دستى کشيده‌اى انگار به صورت شرمگين گل،

 

دستان تو برکت هر رويشى را خواهد داشت، مثل گياه.

 

دستان تو قدرت و حرارت خواهد يافت، مثل آتش.

 

دستان تو بارور خواهد بود، مثل خاک.

 

و با همين دستان، دستان مردى و پيکر کوچک فرزندى و فرزندانى را خواهى فشرد و آنان

 

وارثان گل و آتش و خاک خواهند بود.

 

گوش کن، مى‌شنوى؟ باسنک‌زنان مى‌خوانند:

 

و به قبله شبکنم نوا بنون

 

بى‌بى عروس روبند به دست و پاى رنگ بنن

 

دست و پاى تو رفته، بالاى کار و با زر بسته بود

 

دست و جان باباس مهر ايزد و بقچه و تاج بر سرت

 

بقچه ما رنگ حنا خلعت ما مردنن

 

الحمدالله باباشوا رخت عروسى هاديت

 

رخت ما رختن وقتى که جوان بشرد به خانه عروسن

 

رخت اسکرد ماما جونش ـ بيد بگينى مردمون

 

بربگينى خلعتش که چند تومنن قيمتش

 

برتو من قيمت دکمه‌اش قربان داداى دلوتش

 

”و آن از برخوانده عالم تو روشن کرده‌ام

 

بر تو نازم بى‌بى عروس ـ حج اکبر کرده‌ام

 

کلاه کهنه‌اش بنازم ـ لنگش استبر و ابريشمى

 

مال پشت بندش بنازم ـ شاه دوماد نازنين“

 

و.......

 

و رنگ‌ها و نقش‌ها رشد مى‌کنند

 

تا آن زمان که، دستى براى لمس کردن و پايى براى جارى شدن هست، تمام زندگى را پرسه مى‌زنند.

 

همان جزيره، اين خاک بازمانده در آغوش دريا و... دريا، چه مادرانه لاى لايى را به گوش او زمزمه مى‌کند.

 

عصر هنگام است، شب حنابندان، شبى که حنا زيباترين کرشمه‌اش را به رخ مى‌کشد.

 

نشانى ديگر از پيوند و زندگى و زندگى ترانه‌ى زيبايى توست!

 

تو نيز آيا مى‌شنوى!؟

 

کسى با کسى سخن نمى‌گويد! همگان يک سخن مى‌گويند! هم آواز و هم نوا!

 

با نازناز شبرن با سازساز شبرن

 

ختر عروس بندرن با غمزه و ناز شبرن

 

امشو گلم شبرن جان دلم شبرن

 

او نازنينم شبرن تابش نگينم شبرن

 

اون بى‌بى دختن شبرن کد شبو به گفتم شبرن

 

اون نازنينم شبرن تابش نگينم شبرن

 

او چون ماه چهارده شبرن به ناز نازن شبرن

 

با او خنده شبرن با قد اوزه شبرن

 

به چيده شوز شبرن با غم خميرى شبرن

 

با پا حنيرى شبرن

 

 

خنجه گردان و شادى‌کنان، کل‌زنان و دست‌افشان به پيش مى‌آيند. و حنا از جانب داماد شايسته عروس شده است، پيشکشى فرين به حلاوت و شيريني. شب حنابندان، حنادزدى يا شودزدى فرامى‌رسد. مشاطه مخفيانه و به دور از هر چشم بيگانه آماده آراستن است، طالبين حنا هوشيارانه به انتظار فرصتى در ربودن ذره‌اى از حناى عروس تا بختيارى و بخت‌گشايى دختران بالغ را اطمينان کنند، شايد که بر پيشانى آنان اقبالى بلند بگذرد و باشد که عروس شوند!

 

تقدس حنا آنچنان است که اگر طالبين بر مراد خويش فايق آيند و روز بعد جاى خالى حنا بر قسمتى از دست و يا پاى عروس مانده باشد، چه شوم خواهد بود زيرا که ناباورى عارض مى‌شود و عروس را فرزندى نخواهد شد. تا آنجا که آب حنا يا حناهاى خشک شده دست و پاى عروس را بر خاک مى‌ريزند يا بر دل امواج مى‌پاشند شايد که دل پذيرنده و مادرانه‌ى دريا، نگاهدار بخت و اقبال او باشد!

 

حالا ديگر حنا دريابانان سراغت را مى‌گيرند و قايق‌ها براى تو بر امواج مى‌رقصند.

 

قامت عروس را که اکنون با آب طراوتى داده‌اند. با دودى عطرآگين برخاسته از آتشى که در خود بى‌شمارى از گل‌ها و گياهان خوشبو دارد، آغشته نمايد تا عطرهاى خوش پيکر او را چون حريرى نازک در خود پيچد!

 

و چه شاد و چه هلهله‌کنان و چه باسنک‌زنان ترانه‌هاى دلنواز سر مى‌دهند و گذرگاه تا حجله‌گاه را به آرامى مى‌پيچانند.

 

دو ماد نشتان بحجله برو خو اش که بى‌قبله

 

مأموران خح دو ماد خوندنن دهن سفره بدو به نازگن برو

 

بر بيد ابريشم انشاءالله دو مار زنده باد بر برت ابرشيمن بدو به نازکن برو

 

کپ کاپ کرى پات بالا شدن جات

 

زود برو به اى حجله که دوماد معطلن

 

بدو به نازگن برو دو ماد هوندن پيش از بنگ

 

سرآفين سردستون عروسوتو گم واسى

 

که آرامد دلش پى تون بى دو به نازگن برو

 

اينجا ديگر زيبايى در استتار صنايع دست و پاگير و لگدمال نمى‌شود، هر چند ابراز حضور خود را به صورت‌هاى گوناگون حتى در ابداع مهرهايى براى سهولت در تزيين به رخ مى‌کشد و گاه طرح‌هايى معين که با اندکى فشار بر پوست نقش مى‌بندند.

 

يقين بدار! رازى نهفته است در دست‌هاى تواناى طراحان حنا که تفاوتى آشکار است. سخن ديروز است، سه شبانه روز، سه بار حنا را بر دستان و پاهاى عروس مکدر مى‌بندند تا رنگ ياقوتى از آن آشکار گردد.

 

کف پاها که قرار است، زندگى را استوارتر قدم بزند، قدم‌هاى استوار مردى را همراه و قدم‌هاى کودکانه‌اى را هدايت کند، شب هنگام به حنا آغشته مى‌گردد، سه شبانه روز هر شب ـ تا شب پيوند ـ و پس از آن خواب و لابه در خواب نيز حنا شادمانى مى‌زايد و رويا را نيز سرخگون مى‌کند، شايد هنگام صبح اما عروس چندى به خاطر آورد. نمى‌دانم!

 

 

سپيده دمان اما نقوش و گل بوته‌ها بر دستان و پاهايش زنده مى‌شود و عروس تا غروب آرام آرام در گوشه‌اى از اتاق خانه به انتظار شکفتن غنچه‌هاى حنا بر دستانش مى‌نشيند و شايد واگويد آروزها و روياها براى غنچه‌هاى در خواب رفته حنا نجوا مى‌شوند و يا همانند انتظار پروانه‌اى در آفتاب پس از پليدگى که بال‌هاى رنگينش در حرارت خورشدى خشک گردند عاقبت حنا نيز خشک مى‌شود.

 

سپس دستانش را با روغنى از نارگيل شست‌وشو مى‌دهند تا جلوه‌اى براق و نورى از آن ساطع شود.

 

عروس! غريبه‌گى نکن دستان داماد نيز همانند دستان تو پاسخى است به رنگ عقيق. او بيگانه نيست دستانش براى دستانت اکنون آشناترين است! بيدار شو! صبح است و روشنى فراگير شده نگاه کن! عطش گل‌هاى حنا را مى‌بينى؟ ريشه‌هاى حنا تشنه‌اند! برخيز!

 

آب وضو گل‌هاى حنا را سيراب مى‌کند. تو را تازه‌تر. تو را و شويت را! زن و مرد بر پروردگارشان نماز مى‌برند با دستانى يک‌رنگ به نيکبختى‌شان دعان خواهند کرد. رازهاى تودرتو در تمام دالان‌هاى اين قصه پيچيده است! چادر زيباى عروس که پاکى قامت او را برمى‌گيرد، سجاده‌اى مى‌شود داماد را، تا اولين نيايش پس از پيوند را بر خداوند گذارد!

 

و قصه‌ى حنا اين چنين ادامه مى‌يابد در همه جاى زندگى، گويى قلب‌هاى منجمد را هم دوست هر جا که صحبت از ديدار و پيوند و عيد است حنا رنگ پس مى‌دهد، شايد نيک‌تر آن باشد که شست‌وشوى جسم را با آرايش  حنا به آخر برند.

 

زن قشمى دستان و پاهايش را مى‌آرايد و حنا پاکى و سلامت را جايگزين محدوديت و بيمارى مى‌کند. او آغوش مى‌گشايد زيرا که مردش بازگشته است. دريابان خسته و تکيده اما چون هميشه مغرور و نيرومند بازمى‌آيد. او از آغوش يخ زده‌ى دريا به گرماى مطبوع دستانى که شريان‌هاى حنا عضلاتش را دور زده است مى‌رهد. رويش حنا بر دستان و پاهاى زن علامتى است مرد را که بازى عشق را توان شکفتن است بدور از هرگونه عذريت.

 

و اين دست‌ها نوازشى است بر عضلات خسته و سنگين دريابان. آغوشى گرم تا برودت آغوش دريا را از ياد برد و دمى بياسايد.

 

و همين دستان مهربان سفره‌اى مى‌گسترد و قوتى و آبى دست‌هاى نقشين براى کودکان يادآور مادر است. همان دستانى که بارها ترددش را بر سفره‌ى نان ديده‌اند و بارها لقمه‌هايى را به کامشان نهاده است.

 

دست‌هاى نقشين بر سر سفره‌ها شايد سپاسى است پروردگار از نعمت و برکت بر آدميان، مگر نه آنکه حنا از جنت است از جهان فراوانى و شادمانى و برکات جاودانه.

 

زن قشمى انس و الفتى با نقش و نگارهاى گياهى دارد، از روزهاى مادر و مادرانش. از آن زمان که گلى مى‌کاشت که هرگز پژمرده نشود گل‌هايى از جنس گلابتون بر بسته جامه‌هاى رنگين.

 

گلابتون‌ها بر تن‌پوش‌ها جان مى‌گيرند قصه‌ى خورشيد را تازه مى‌کند، گياهان و گل‌هاى طلايى رنگ يادآور اوست. با آنکه زن قشمى از فرط آفتاب خود سايه است اما همواره به نور مى‌انديشد.

 

گلابتون‌ها هرجا که ديگر تن‌پوش به پايان مى‌رسد باز هم راهى مى‌شوند، دست از رستن برنمى‌دارند و روى پوست دست‌ها و پاها ادامه مى‌يابند. اين غنچه‌ها افسرده نمى‌شوند رنگ نمى‌بازند چون يادى و خاطره‌اى باز زنده مى‌شوند هرچند بار که يادشان کنى!

 

شادى، محبت و برکت در روزهاى جشن و پايکوبى در اعياد فطر و قربان در نوروز و نوروز حنا نيز بزمى ديگر دارد. هيجان روح‌ها در طرح‌ها و رنگ‌ها بر دستان و پاها حک مى‌شود و چه زيباست يکى شدن و همانند بودن، آشناتر شدن. گفت‌وگويى و همهمه‌اى غريب ميان دستان زنان و دختران برپا مى‌شود.

 

هم بودن يکى شدن و شاد زيستن راز غريبى است.

 

اين نشان حتى بر نقش‌هاى ديوارها و درهاى چوبى خانه‌هاى اين ديار هويدا است، از همان قبيله که بر جاورهايشان و دست‌ها و پاها نشان داديم.

 

همان گياه مرغوب اما بوى هرمزگان و شميل و جووزون را دارد، ميناب! خواستگاه اين گياه جادويى است اما چه اهميت دارد؟

 

چشم ما روشن! حنا انگار همه جا هست، روشنى بخش است حنا قوت و توان چشم را مى‌افزايد تا ببيند آنچه را ديدنى است. اين اعتقاد قشمى‌ها است.

 

حنا همواره تازه است. اما روزگار تازه‌گى که از ياد رود، رنگ آتشين حنا. با ترکيبات گياهى به تيره‌گى مى‌گرايد و بر موهاى رنگ باخته پيران يادآور تارهاى جوانى است.

 

پايان يا آغاز؟

 

ـ نمى‌دانم، چه شوم! آه مرگ!؟

 

ـ نمى‌دانم سياه يا سپيد، کدام رنگ؟

 

حنا مرگ را نيز رنگى ديگر مى‌بخشد!

 

در اين ديار اگر دختران و پسران جوان را مرگ دربرگيرد، آرزوى نايافته پيوند اين چنين شکل مى‌گيرد:

 

کالبد سرد او را همانند عروس يا داماد مزين به حنا کرده دست‌ها و پاهاى بى‌جان دختر جوان همانند يک عروس گل‌بوته‌هاى حنا را خواهد پذيرفت. نو بدن سرد پسر جوان چه دردناک! اما همانند تازه دامادها با دست‌ها و پاهاى حنايى در آغوش خاک مى‌آرامد.

 

شايد که اميد تولدى دوباره و پيوندى ديگر در جهان ابدى رخ دهد و حنا اين‌گونه به زادگاهش جنت، همان‌جا که آمده است، بازمى‌گردد.

به امید خوشبختی تک تک جوانان قشم .....

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 9:22
به قلم: اسلامی رمچاهی |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست دوست چرا میشکند
  

آداب و سنن مردم جزاير قشم، هرمز، لارک و هنگام از ديرباز يکسان بوده و از فرهنگ‌‌هاى غربى و خارجى کمتر تأثير پذيرفته است. بردبارى، خونگرمى، مهمان‌نوازى و تحمل دربرابر کمبود‌ها و سختى شرايط آب و هوا، از ويژگى‌هاى خاص و خصلت‌هاى پاک مردم اين جزاير است.

اهالى قشم چون در محدود بسته جزيره قرار گرفته‌اند، يکپارچگى و همگونى خود را حفظ کرده و در معاشرت با يکديگر از روحيه گرم و همبستگى بالايى برخوردارند و روابط حسنه‌اى باهم دارند. به‌لطف اين ويژگى است که مردم قشم در اتفاقات و حوادث به کمک يکديگر مى‌شتابند و در غم و شادى شريک مى‌شوند.

مردم جزيره سخت پايبند اصول دين اسلام هستند و به همين مناسبت، آداب و رسوم آنها نيز بيشتر در پيرامون مراسم مذهبى و برگزارى جشن‌ها و اعياد دينى است و ديگر مراسم نيز تا حدودى تحت‌ شعاع اين اعتقاد است.

مراسم مولودى

در قشم در طى سال، چهار روز مولودى خوانده مى‌شود. مولودى از جمله مراسم مذهبى است و در مسجدها برگزار مى‌شود. روزهاى مولودى‌خوانى که در جزيره قشم برگزار مى‌شود، عبارتند از:

ـ اهل سنت مراسم تولد پيامبر (ص) را در روز 12 ربيع‌الاول و شيعيان در روز 17 ربيع‌الاول برگزار مى‌کنند و دولت جمهورى اسلامى از روز 12 تا 17 ربيع‌الاول را بين مسلمانان اعلام کرده است.

ـ معراج پيامبر در شب 27 رجب جشن گرفته مى‌شود.

ـ عيد فطر در اول شوال برگزار مى‌شود.

 ـ در جزيره قشم، عيد قربان را در 10 ذيحجه گرامى مى‌دارند.

مراسم مولودى بعد از نماز عشاء، از حدود ساعت هشت تا ساعت يازده شب در مسجد‌هاى قشم، شروع و خاتمه مى‌يابد. در اين مراسم، که عموماً شب‌ها انجام مى‌شود، يک نفر مولودى مى‌خواند و ديگران جواب مى‌دهند.

مراسم قبله دعا

رفتن از مراسم قديمى است که تا به امروز در قشم حفظ شده و براى اهالى جنبه تقدس پيدا کرده است. در سال‌هايى که در قشم به‌موقع يا به اندازه کافى باران نمى‌بارد و آب برکه‌ها و چاه‌ها تمام مى‌شود و در دشت‌ها و صحراها، خشکى جاى سرسبزى و خرمى را فرا مى‌گيرد و کشاورزان قادر به کشت و کار نيستند و حيوانات علوفه و آب نمى‌يابند و انسان‌ها تشنه مى‌مانند، امام جماعت و پيشواى مذهبى قشم که در عين حال مردى باتقوى و پرهيزگار است، به تکاپو مى‌افتد و مقدمات رفتن مردم را به ”“ و اجراى مراسم ”“ فراهم مى‌سازد. اين مراسم براى طلب باران است.

محل‌هاى مختلف ”قبله دعا“

 (کنار دعا): قديمى‌ترين محل قبله دعا، زير درخت بود. اين درخت قديمى و بزرگ روى تپه‌اى بالاى تأسيسات فعلى برق شهر و چاه آب پرتغالى‌ها و مشرف به شهر قشم قرار دارد. عده‌اى از معمرين مى‌گويند در اين قسمت سابقاً فقط غذا پخته مى‌شده و بين فقرا تقسيم مى‌شده و تنها چند نفر به خواندن دعا مى‌پرداختند و بعد از خاتمه دعا، باقى‌مانده غذا را که بى‌نمک بوده است در نزديک درخت ”کُنار دعا“ روى محوطه تميزى مى‌ريختند و بدون آن‌که به درخت پشت کنند باز مى‌گشتند.

اين غذا را حيوانات صحرا، پرندگان و لاشخورها که در محل به ”دالمن“ يا ”بو دزد“ ناميده مى‌شوند، مى‌خورند.

دومين محل قبله دعا بعد از کنار دعا، روستاى کابلى بود. کابلى روستايى است که در غرب شهر قشم قرار گرفته است. مردم قشم و روستاها هروقت براى انجام مراسم قبله دعا به روستاى کابلى مى‌رفتند، شب را در همان‌جا مى‌ماند.

سومين و آخرين محل قبله دعا در جنوب شهر و در محوطه نزديک برکه بى‌بى قرار دارد که تا اين اواخر هم اين مراسم وجود داشته است.

 

رسم زنبيل گردانيدن

در جزيره قشم گاهى اتفاق مى‌افتد که بچه‌اى در سن 18 ماهگى يا دوسالگى پا نگرفته و راه نمى‌افتد. پدر و مادر طفل، براى راه افتادن بچه خود، يک روز بر و بچه‌هاى همسايه را خبر مى‌کنند و فرزند خود را در يک زنبيل که با پوشال درخت خرما درست کرده‌اند مى‌گذارند و درحالى‌که زنبيل را مثل يک تخت روان حرکت مى‌دهند با صداى بلند اين عبارت را پياپى مى‌خوانند:

بعد، با همان تشريفات، زنبيل را به درب خانه‌هاى ديگر مى‌برند و عبارت ياد شده را دسته‌جمعى مى‌خوانند و اين کار در حدود دو ساعت طول مى‌کشد. در خاتمه مراسم، دوباره زنبيل محتوى بچه را به خانه پدر و مادر طفل برمى‌گردانند و بچه را تحويل مى‌دهند.

اهالى عقيده دارند که بعد از انجام چنين مراسمى، طفل پا مى‌گيرد و راه مى‌افتد. اين مراسم از قديم تا به‌امروز در قشم مرسوم است.

رقص ازوا (اضواء)

در روزهاى عيد قربان، عيد فطر و خصوصاً در عروسى‌ها، جمعى از ناخداها، جاشوها و ماهيگيران قشمى با ساز و دهل و طبل‌هاى بزرگ به کوچه‌ها و خيابان‌ها و ميدان شهر مى‌آيند و به‌علامت شادى و خوشحالى در حال نواختن طبل‌ها، به پايکوبى مى‌پردازند.


رسم قربانى براى ريزش باران

طبق يک رسم قديمى، همه ساله در جزيره قشم براى آمدن به‌موقع و بيشتر باران، چند رأس گوسفند قربانى مى‌کنند و گوشت آنها را به‌صورت خورشت درآورده و به همراه برنج بين مستمندان توزيع مى‌کنند. اين مراسم در بيرون شهر صورت مى‌گيرد و قبل از هرکارى اهالى به خواندن نماز مى‌ايستند و سپس گوسفند‌ها را ذبح مى‌کنند. همزمان با مراسم قربانى، آب‌انبارهاى خود را ـ که در محل به معروف است ـ تخليه و تميز مى‌کنند و منتظر ريزش باران مى‌مانند.

ديگر اعتقاد‌هاى مردم قشم

ـ بنا به يک رسم بسيار قديمى، اهالى در شب‌هاى جمعه در منزل و دور حياط و توى اتاق‌ها، بخور مى‌سوزانند و همه‌جا را خوش‌بو مى‌کنند.

ـ در گذشته، مردم قشم در حياط خانه خود (مانند: گارم زنگى، گل ابريشم) نمى‌کاشتند و مى‌گفتند که آنها درختان بديمنى هستند ولى از حدود 18 تا 20 سال پيش، اين درخت‌ها را مى‌کارند.

ـ خوردن گوشت گوسفند را خوب نمى‌دانند و اصلاً‌نمى‌خورند و به گوشت بز علاقه دارند و بيشتر مى‌خورند.

ـ ماهى را سرد و خرچنگ و ميگو را گرم مى‌دانند.

ـ ماهى شير و هوور را براى زنان شيرده مفيد مى‌دانند.

ـ اگر لنج يکى از اهالى قشم در دريا دچار طوفان شود، او در دل نذر مى‌کند درصورتى که از آن وضعيت خلاص شود، به فلان زيارت برود و به فقرا غذا بدهد و يا پنج تا ده روز، روزه بگيرد. پس از اين‌که به سلامت به ساحل مى‌رسد، به محض رسيدن و يا حداکثر طى يک هفته نذر خود را ادا مى‌کند.

ـ معتقدند که اگر دو مرغ يا پرنده سر به گوش هم بگذارند، مهمان خواهد آمد.

ـ هر مرغى بر سر ديوار بخواند و يا کلاغ قارقارکند، مى‌گويند مهمان مى‌آيد و يا مسافر از راه دور مى‌رسد.

ـ به شتر احترام مى‌گذارند و مى‌گويند پيامبر (ص) روى شتر سوار مى‌شده است.

ضرب‌المثل‌ها

ـ ”آب تا کرا، فرزند زير پا!“

اين ضرب‌المثل را درباره فردى مى‌گويند که درحال غرق شدن است و آب تا زير گلوى او را گرفته است و فرزندى را که در بغل يا به دوش دارد رها مى‌کند.

ـ ”از شتر دور بخواب، خواب خوش بکن“

ـ ” بگو با دار تا بشنود ديوار“ (به در بگو تا ديوار گوش کند).

ـ ”باران چه کند به ويرانه“

ـ ”تا کور تماشا اکن، عيش تمامند“ (تا يک کور نابينا بخواهد بفهمد چه خبر است، تماشا کند، عروسى به‌پايان مى‌رسد).

(هرگاه از آدم تنبل کارى بخواهند و تا او از جاى خود بلند شود آن وقت، کار از کار گذشته باشد، اين ضرب‌المثل را درباره او به‌زبان مى‌آورند).

ـ ”خيار از دو گرگه، پيدان، گندم از سروهوش“

يعنى: بوته خربزه و خيار وقتى دو برگ مى‌شود و گندم از خوشه‌اش معلوم مى‌شود که محصول آن خوب خواهد شد يا نه. اين ضرب‌المثل را وقتى مى‌گويند که مى‌خواهند درباره آينده کودک يا چيزى يا کسى صحبت کنند.

ـ ”دشتى چه ادن از حال کشتى!“

يعنى: کسى که در دشت و بيابان بوده است چه اطلاعاتى از وضع کشتى و دريا دارد.

(اين مثال را درباره کسى مى‌گويند که در يک کار تجربه نداشته و در آن کار دخالت مى‌کند).

ـ ”درخت بگين و سايه طلب“

يعنى: درخت را نگاه کن و آنگاه انتظار سايه داشته باش.

(هرگاه از شخصى کارى بخواهند و آن فرد قادر به انجام دادن آن نباشد، اين مثل را گويند.)

ـ ”سايه به بن مى‌رود و دختر به مادر“

ـ ”مسجد نبسته، کورن نشسته!“

يعنى: هنوز مسجد را نساخته‌اند، کورها براى گدايى نشسته‌اند.

ـ ”هر که شاه، ما رعيت!“

ـ ”همه ماه‌ها خطر داره، ولى بدنامى صفر داره“

ـ ”هر چه آدم بالاتر رود محکم‌تر به زمين خورد“

ـ هر جا که نن، کچلن بن پنن“

يعنى: هر جا که نان هست، کچلان منتظرند.

(اين مثل را، در هر کارى که سود آن زياد باشد و مردم با اشتياق به طرف آن بروند، مى‌گويند.)

ـ ”هر جا که هاشن، کچلن فراشن!“

يعنى هر جا که آسياب آرد است، فرصت‌طلب‌ها را در آنجا پيدا مى‌شوند.

(در وقتى که افراد ناخوانده، خود را در هر کارى شريک مى‌سازند، گفته مى‌شود).

ـ ”يک ماى خراب، صد ماى خوب خراب کن“

يعنى: يک ماهى فاسد و خراب، صد مايه خوب را فاسد مى‌کند.

(هرگاه يک فرد فاسد جامعه‌اى را به فساد بکشاند، اين مثل را مى‌زنند).


+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 9:16
به قلم: اسلامی رمچاهی |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست دوست چرا میشکند

© 2006-2007 dariushkamani.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by D A R I U S H
>
>