| مشخصات مجموعه الماس قشم |
| مجتمع الماس قشم به میدان گلها و خیابان امام قلی خان ، در کنار سایت بانکها ، اسکله بهمن و گمرک قشم ، هتل بین المللی قشم ، مراکز خرید و مرکز شهر قشم واقع گردیده است . 1. احداث مجتمع در زمینی به مساحث 1.0560 متر مربع با مساحتی حدود 80.000 متر مربع 2. بیش از 950 واحد تجاری 3. رستوران ملل در طبقه آخر در ارتفاع 50 متری ، مشرف به دریای نیلگون خلیج فارس به مساحت حدود 2000 متر مربع ، شامل دو رستوران فصلی و یک رستوران گردان و کافی شاﭘ 4. رستوران های سنتی به مساحت حدود 1500 متر مربع 5. فست فودهای و کافی شاﭘ های متعدد در تمامی طبقات 6.سالن سمینای 3 بعدی به ظرفیت 400 نفر و امکانات جانبی صدالبی دیجیتال با آخرین متدهای اجرایی روز جهان 7. شهر بازی سرﭘوشیده با امکانات رفاهی روز دنیا مجهز به سالن های بولینگ ، بیلیارد ، صندلی های ﭘرتاب ، قطار ، ماشین برقی و . . . به مساحت تقریبی 9000 متر مربع 8. هایﭘر مارکت به مساحت تقریبی 3000 متر مربع 9. تعداد 190 واحد اداری با ویوهای مشرف به دریا خلیج فارس با امکانات ویژه و ویو وسیع به فضای سبز مجتمع و دریای نیلگون خلیج فارس 10.دفاتر متعدد خدماتی و هواﭘیمایی 11. مرکز فوریت های ﭘزشکی 12. مرکز نگهداری کودکان 13. بورس طلا و جواهر 14. وید مرکزی به مساحت 1600 متر مربع 15. مجموعه های بانکی 16. سالن های همایش و کنگره ها 17. مجهز به 16 دستگاه ﭘله برقی و 13 دستگاه آسانسور جهت ارتباط بین طبقات 18. ورودی های متعدد و وسیع 19. اجرای سیستم رمﭙی و هندسه وار ( هندسه حلقوی ) 20. سالن بدنسازی و فضای سبز در طبقات 21. باند هلیکوﭘتر 22. انبارها 23. ﭘارکینگ های رو باز و مسقف |
راستی می خوام بگم که من یه کار جدید پیدا کردم که مربوط به رشته تحصیلیم می شه و اینکه دارای شرایط خیلی خوب هستش این گفتم که بگم من دیگه مثل قبل نمی تونم وبلاگم آپ کنم .
اخبار زلزله قشم
رييس ستاد حوادث و سوانح غيرمترقبه كشور گفت: آخرين آمار تلفات زلزله روز گذشته هرمزگان به 7 تن افزايش يافته است.
مهندس حسين باقري گفت:بر اثر وقوع اين زلزله تاكنون 54 تن زخمي شدهاند كه حال 5 تن از آنها وخيم گزارش شده است.
وي با اشاره به اين كه خوشبختانه زلزله 6 ريشتري هرمزگان به غير از يك ساختمان 4 طبقه فرسوده آواري بر جاي نگذاشته است، افزود: طي روز گذشته از روستاي زلزله زده بازديد به عمل آمد و طبق گزارشهاي رسيده ديوار زیادی از خانهها بر اثر اين زمين لرزه ريزش داشته است. که سریعا امداد گران هلال احمر به محل اعزام شدند.
رييس ستاد حوادث و سوانح غيرمترقبه كشور افزود: زلزلهزدگان شب گذشته را در 2 هزار تخته چادر به صبح رساندند.
زلزله تاكنون ۱۴ پسلرزه به همراه داشته آخرين پسلرزه آن در ساعت 8:30 صبح امروز اتفاق افتاده است و هماكنون مردم در خانههاي خود به سر ميبرند. سه پس لرزه در ساعتهاي 3:30، 5:30 و 6:40 بامداد امروز به ترتيب به بزرگي 8/3، 5/4 و 9/4 ريشتر به وقوع پيوست.
جلو کامپیوتر نیشترم که صداونه عجیب شهوند از بیرون
٫ بعد که بیرون رفتم امدید که چه رعد و برقی ازدن
طولی ایندا که نم نم بارُن شروع به باریدن ایکرد که تو ایی وقت سال خیلی عجیب هستَ. دگه دلمِ نشابو که ایی بارُن ول کنم همی طور که قدم مَزدَ٫ یه شعری یادم هوند که زیر بارون شروع امکه به خوندن
.
* نم نم بارون*

نرختن نم نم بارون
روی دشت وبیابون
صدای شرشر ناودون
اگت رسی زمستون
عطر سبزه -رقص باد
پرواز کفتر شاد
خلوت گرم خونه
زنده اکنت صدها یاد
خواب ناز درختون
شاخه بی برگ وعریون
موج دریا بی امون
پر اه ابرن آسمون
نرمک نرمک اتت بهار
باغ اه گل ابوت سرشار
باز اکنت غنچه لاله
خوش بحال روزگار
عمرما هم نرفتن
کوله بارش نبستن
سعادت دست کسی ن
که شیشه غم اشکستن
این سکوی نفتی عظیم الجثه متعلق به شرکت نفتی" دلتا مارتین سرویس" تحت اداره کشور امارات بوده است که ارتفاع آن 80 متر و عمق آبخور آن به بیش از 11 متر می رسد. قیمت تخمینی این سکوی نفتی تقریباً بالغ بر ۳۰ میلیارد تومان تخمین زده شده.
این سکو ازساعات اولیه صبح۱۹ فروردین ماه در حوالی منطقه ساحلی روستای رمچاه جزیره قشم مشاهده شد که با اطلاع مردم، یگانهایی از اداره کل بنادر و کشتیرانی هرمزگان و فرمانداری شهرستان قشم در منطقه حاضر و به بررسی هویت این سکوی نفتی پرداختند.
از این که نتونستم این لاگ رو آپ کنم معزرت می خوام آخه سرم شلوغ بود این چند مدت تنبلی خودمم بود.
ولی با تمام این شرایط برای همتون موقعه سال تحویل دعا کردم
که جوونای ایرونی هر آرزویی دارند به آرزوشون برسن.
اما از قشم بگم که چقدر قشم شلوغ شده بطوری که جا واسه پارک گیر نمیاد از جاجای ایرون اومدن.
به هر حال قدمشون رو چشم جنوبیا همشون مهمون نوازن.
(( خَش هُوندیتون ))
«حيرت و شيفتگى از اولين نگاه من به دستهاى نقشين يک زن قشمى، آنقدر نيرو توان يافت که بار ديگر مرا براى ديدن و هم شنيدن قصهى نگارههاى عقيق به جزيرهى تنهاى قشم برهاند. و ديگر بار، دمى و بازدمى در هواى قشم.
هم پا و هم قصه با زنان و مردانى که سخن ديروز را خوب مىدانند، در جستوجوى خانههاى فراموش شده به پيران خانهنشين و در پى علامتهاى مدفون شده به خاطرات دور از خود مىرسم. به تولد، به زيستن، به زيباترين پيوند و به مرگ.
”حنا از جنت است“ اثرى از بهشت و نشانهاى از شادى، مهر و نيکبختي.
” حنا از جنت است“ اين مردمان بر اين باورند.

حنا که در گويش محلى به آن حنير مىگويند، با خود خنگاى دريا را دارد و براى تمام آفتهاى پوستى و تاولهاى دردناک درمانى است و شايد آبى که بر آتش مىريزند. و اين آب گواراى سر نوزادى مىشود که تنها يادگار بطن مادر را از سرش زدودهاند، تا تازهترين موها با تقدس حنا درهم آميزد و...
حنا زندگى را از همين نقطه آغاز مىکند.
در تکاپوى زندگى، زيبايىها و زشتىها. حنا پوششى است بر زشتي. دستان زخمى صيادان و پاهاى آسيبديدهى ملاحان و دريانوردان همانند شورهزاران جزيره آکنده از ترک. هماره به انتظار تسکين جاودانه و شفاى بىنظير اين ماده بوده است تا دستها و پاها را ضخامتى بخشند که توانمند و سخت گردند.
عجيب نيست اگر هزار معنى در گياهى از بهشت جامانده بر زمين نهفته باشد. در اين قصه رازى است.
گل بوتههاى حنا بر دستها و پاهاى زنان و دختران قشمى چنان جان مىگيرد که گويى رستنگاهى پيش از اين نداشتهاند. زمينى به هموارى يک دست يا يک پا. اينان اميد و زندگى را در دستانشان به گل نشاندهاند و غنچههاى تازه از زير ناخنها و بندبند انگشتان سربرآوردهاند و شايد دلتنگى آنان را براى سبزه و گل ياد آمده است و مگر جبران تمام شورهزارانى باشد که هيچ بذرى در آن نمىرويد.
چه تفاوت دارد اولينبار چه کسى نقشى بر دست داشته است يا دستى بر نقش؟
من به اين مىانديشم که پيکرى از خاک، مزرعى دوباره مىشود و نگارههاى آسمانى روى دستان و پاهاى دختران و زنان قد مىکشند.
پيچش ساقههاى حنا بر پيچ و خم مچ و انگشتان آنچنان در هم تابيده که گفتى پيمانى با کوههاى لغزان جزيره دارد و پيچش اعجابانگيزشان را گوشزد مىکند که جز در قشم نشانى از آن در ديگر جاها نيست.
شايد در سفرى دور، انگشتان يک رقصندهى کاتاکالى (هندوستان) با فردى از قشم. در ديدارى از ديار غربت، دستى به هم دادهاند و رنگها و نقشها بر دستى به يادگار ماندهاند.
و شايد در تماميت رفتنى و آمدنى، زبان نمادين مردم آفريقا، که گاه صفحاتى جز بدنهايشان و حروفى جز نقوش و تصاوير براى سخن گفتن نداشتهاند، سوغات کولهبارشان بوده است.
نقاشى روى بدن به قدمت آرزوها، عشقها و فريادهاست.

سياه و سفيد، اينجا به هم آميختهاند و سوگند آشتى با مرگ و زندگى، گوش به گوش و سينه به سينه رسيده است.
تلاقى رنگها و يادها و انديشهها، آفريقا، هند، پرتغال و... سوگند آشتى، قشم.
هرچه هست اين نقوش بوى تاريخ دارند و طعم طبيعت و ديگر فاصلهاى نيست ميان انسان و طبيعت. ”او“ يادداشتى برمىدارد و يادگارى از آن را بر پوستش مىريزد. ديگر فاصلهاى نيست.
شايد زبانى ديگر است اين شعر، که واژه واژه روى دستان و پاهاى او جارى است. نگاه کن! فاصلهاى نيست. اين زبان براى من آشناست. اين زبان در سکوت حرف مىزند و در سکوت فرياد. هر دستى به دست آشنا مىگويد: نگاه کن! از دل من تا نگاه تو فاصلهاى نيست.
نگارههاى حنا آنچنان در آغوش فرهنگ و آداب و رسوم اين مردم خفتهاند که کودکى در نخستين روزهاى تولد در آغوش مادر. طرحها و شکلها از شاهرگهاى تخيل، عشق، رويا و ديوانگى سيراب شدهاند و اين ظرافت و اعجاب سردرگم، از جنس سرزمين عجايب ـ هند ـ است. هرچه هست پيوندى ناگسستنى است.
مىگويند باد همه چيز را با خود مىبرد و دريا همه چيز را با خود مىآورد، و قشم رقصان ميان بادى است که از دريا مىوزد!
و زيباترين نمود حنا در مراسم پيوستن يک زن و مرد. تولدى ديگر و رسالتى ديگر.
به آرزوى سبز بختى عروس، حناى مقدس بر دستان و پاهاى او حک مىشود در حالىکه نوعروس با لباسها و پارچههاى سبزرنگ زينت شده، براى او ”سبز سبز“ مىخوانند. چهار زن، دوبهدو، گفتمانى زنانه، هلهلهکنان، باسنکزنان!
زنى ديگر او را مىآرايد ”مشاطه“. با خارهاى نخل، ردى از حنا بر دستان و پاهاى او مىگذارد تا سبب عشق و محبت ميان او و همسرش گردد و به سادگى دستها و پاهاى داماد کامل در حنا شده و تا چهل شب اين نشان دامادى را با خود خواهد داشت. پيمان تنها و جانها. دستى به هم مىدهند حنا آلود.
عروس! براى تو شادى، براى تو زندگى، براى تو تمام زيبايى و براى تو آواز:
”به ناز نازن شبرم
به حجله بندن شبرم
تا پاى کرسى شبرم
پهلوى حنابندون شبرم“
انگار پيچکها به اطراف دستانت خزيدهاند. انگشتانت را دور مىزند، شاخ و برگ حقايق بيدار شدهاند و تو زيباتر شدى!
انگار گل و آتش و خاک در آشتى ابدى پيوند خوردهاند.
آتش، گياه، خاک
دستى کشيدهاى انگار به صورت شرمگين گل،
دستان تو برکت هر رويشى را خواهد داشت، مثل گياه.
دستان تو قدرت و حرارت خواهد يافت، مثل آتش.
دستان تو بارور خواهد بود، مثل خاک.
و با همين دستان، دستان مردى و پيکر کوچک فرزندى و فرزندانى را خواهى فشرد و آنان
وارثان گل و آتش و خاک خواهند بود.
گوش کن، مىشنوى؟ باسنکزنان مىخوانند:
”و به قبله شبکنم نوا بنون
بىبى عروس روبند به دست و پاى رنگ بنن“
دست و پاى تو رفته، بالاى کار و با زر بسته بود
دست و جان باباس مهر ايزد و بقچه و تاج بر سرت
”بقچه ما رنگ حنا خلعت ما مردنن
الحمدالله باباشوا رخت عروسى هاديت
رخت ما رختن وقتى که جوان بشرد به خانه عروسن
رخت اسکرد ماما جونش ـ بيد بگينى مردمون
بربگينى خلعتش که چند تومنن قيمتش
برتو من قيمت دکمهاش قربان داداى دلوتش“
”و آن از برخوانده عالم تو روشن کردهام
بر تو نازم بىبى عروس ـ حج اکبر کردهام
کلاه کهنهاش بنازم ـ لنگش استبر و ابريشمى
مال پشت بندش بنازم ـ شاه دوماد نازنين“
و.......
و رنگها و نقشها رشد مىکنند
تا آن زمان که، دستى براى لمس کردن و پايى براى جارى شدن هست، تمام زندگى را پرسه مىزنند.
همان جزيره، اين خاک بازمانده در آغوش دريا و... دريا، چه مادرانه لاى لايى را به گوش او زمزمه مىکند.
عصر هنگام است، شب حنابندان، شبى که حنا زيباترين کرشمهاش را به رخ مىکشد.
نشانى ديگر از پيوند و زندگى و زندگى ترانهى زيبايى توست!
تو نيز آيا مىشنوى!؟
کسى با کسى سخن نمىگويد! همگان يک سخن مىگويند! هم آواز و هم نوا!
با نازناز شبرن با سازساز شبرن
ختر عروس بندرن با غمزه و ناز شبرن
امشو گلم شبرن جان دلم شبرن
او نازنينم شبرن تابش نگينم شبرن
اون بىبى دختن شبرن کد شبو به گفتم شبرن
اون نازنينم شبرن تابش نگينم شبرن
او چون ماه چهارده شبرن به ناز نازن شبرن
با او خنده شبرن با قد اوزه شبرن
به چيده شوز شبرن با غم خميرى شبرن
با پا حنيرى شبرن

خنجه گردان و شادىکنان، کلزنان و دستافشان به پيش مىآيند. و حنا از جانب داماد شايسته عروس شده است، پيشکشى فرين به حلاوت و شيريني. شب حنابندان، حنادزدى يا شودزدى فرامىرسد. مشاطه مخفيانه و به دور از هر چشم بيگانه آماده آراستن است، طالبين حنا هوشيارانه به انتظار فرصتى در ربودن ذرهاى از حناى عروس تا بختيارى و بختگشايى دختران بالغ را اطمينان کنند، شايد که بر پيشانى آنان اقبالى بلند بگذرد و باشد که عروس شوند!
تقدس حنا آنچنان است که اگر طالبين بر مراد خويش فايق آيند و روز بعد جاى خالى حنا بر قسمتى از دست و يا پاى عروس مانده باشد، چه شوم خواهد بود زيرا که ناباورى عارض مىشود و عروس را فرزندى نخواهد شد. تا آنجا که آب حنا يا حناهاى خشک شده دست و پاى عروس را بر خاک مىريزند يا بر دل امواج مىپاشند شايد که دل پذيرنده و مادرانهى دريا، نگاهدار بخت و اقبال او باشد!
حالا ديگر حنا دريابانان سراغت را مىگيرند و قايقها براى تو بر امواج مىرقصند.
قامت عروس را که اکنون با آب طراوتى دادهاند. با دودى عطرآگين برخاسته از آتشى که در خود بىشمارى از گلها و گياهان خوشبو دارد، آغشته نمايد تا عطرهاى خوش پيکر او را چون حريرى نازک در خود پيچد!
و چه شاد و چه هلهلهکنان و چه باسنکزنان ترانههاى دلنواز سر مىدهند و گذرگاه تا حجلهگاه را به آرامى مىپيچانند.
دو ماد نشتان بحجله برو خو اش که بىقبله
مأموران خح دو ماد خوندنن دهن سفره بدو به نازگن برو
بر بيد ابريشم انشاءالله دو مار زنده باد بر برت ابرشيمن بدو به نازکن برو
کپ کاپ کرى پات بالا شدن جات
زود برو به اى حجله که دوماد معطلن
بدو به نازگن برو دو ماد هوندن پيش از بنگ
سرآفين سردستون عروسوتو گم واسى
که آرامد دلش پى تون بى دو به نازگن برو
اينجا ديگر زيبايى در استتار صنايع دست و پاگير و لگدمال نمىشود، هر چند ابراز حضور خود را به صورتهاى گوناگون حتى در ابداع مهرهايى براى سهولت در تزيين به رخ مىکشد و گاه طرحهايى معين که با اندکى فشار بر پوست نقش مىبندند.
يقين بدار! رازى نهفته است در دستهاى تواناى طراحان حنا که تفاوتى آشکار است. سخن ديروز است، سه شبانه روز، سه بار حنا را بر دستان و پاهاى عروس مکدر مىبندند تا رنگ ياقوتى از آن آشکار گردد.
کف پاها که قرار است، زندگى را استوارتر قدم بزند، قدمهاى استوار مردى را همراه و قدمهاى کودکانهاى را هدايت کند، شب هنگام به حنا آغشته مىگردد، سه شبانه روز هر شب ـ تا شب پيوند ـ و پس از آن خواب و لابه در خواب نيز حنا شادمانى مىزايد و رويا را نيز سرخگون مىکند، شايد هنگام صبح اما عروس چندى به خاطر آورد. نمىدانم!

سپيده دمان اما نقوش و گل بوتهها بر دستان و پاهايش زنده مىشود و عروس تا غروب آرام آرام در گوشهاى از اتاق خانه به انتظار شکفتن غنچههاى حنا بر دستانش مىنشيند و شايد واگويد آروزها و روياها براى غنچههاى در خواب رفته حنا نجوا مىشوند و يا همانند انتظار پروانهاى در آفتاب پس از پليدگى که بالهاى رنگينش در حرارت خورشدى خشک گردند عاقبت حنا نيز خشک مىشود.
سپس دستانش را با روغنى از نارگيل شستوشو مىدهند تا جلوهاى براق و نورى از آن ساطع شود.
عروس! غريبهگى نکن دستان داماد نيز همانند دستان تو پاسخى است به رنگ عقيق. او بيگانه نيست دستانش براى دستانت اکنون آشناترين است! بيدار شو! صبح است و روشنى فراگير شده نگاه کن! عطش گلهاى حنا را مىبينى؟ ريشههاى حنا تشنهاند! برخيز!
آب وضو گلهاى حنا را سيراب مىکند. تو را تازهتر. تو را و شويت را! زن و مرد بر پروردگارشان نماز مىبرند با دستانى يکرنگ به نيکبختىشان دعان خواهند کرد. رازهاى تودرتو در تمام دالانهاى اين قصه پيچيده است! چادر زيباى عروس که پاکى قامت او را برمىگيرد، سجادهاى مىشود داماد را، تا اولين نيايش پس از پيوند را بر خداوند گذارد!
و قصهى حنا اين چنين ادامه مىيابد در همه جاى زندگى، گويى قلبهاى منجمد را هم دوست هر جا که صحبت از ديدار و پيوند و عيد است حنا رنگ پس مىدهد، شايد نيکتر آن باشد که شستوشوى جسم را با آرايش حنا به آخر برند.
زن قشمى دستان و پاهايش را مىآرايد و حنا پاکى و سلامت را جايگزين محدوديت و بيمارى مىکند. او آغوش مىگشايد زيرا که مردش بازگشته است. دريابان خسته و تکيده اما چون هميشه مغرور و نيرومند بازمىآيد. او از آغوش يخ زدهى دريا به گرماى مطبوع دستانى که شريانهاى حنا عضلاتش را دور زده است مىرهد. رويش حنا بر دستان و پاهاى زن علامتى است مرد را که بازى عشق را توان شکفتن است بدور از هرگونه عذريت.
و اين دستها نوازشى است بر عضلات خسته و سنگين دريابان. آغوشى گرم تا برودت آغوش دريا را از ياد برد و دمى بياسايد.
و همين دستان مهربان سفرهاى مىگسترد و قوتى و آبى دستهاى نقشين براى کودکان يادآور مادر است. همان دستانى که بارها ترددش را بر سفرهى نان ديدهاند و بارها لقمههايى را به کامشان نهاده است.
دستهاى نقشين بر سر سفرهها شايد سپاسى است پروردگار از نعمت و برکت بر آدميان، مگر نه آنکه حنا از جنت است از جهان فراوانى و شادمانى و برکات جاودانه.
زن قشمى انس و الفتى با نقش و نگارهاى گياهى دارد، از روزهاى مادر و مادرانش. از آن زمان که گلى مىکاشت که هرگز پژمرده نشود گلهايى از جنس گلابتون بر بسته جامههاى رنگين.
گلابتونها بر تنپوشها جان مىگيرند قصهى خورشيد را تازه مىکند، گياهان و گلهاى طلايى رنگ يادآور اوست. با آنکه زن قشمى از فرط آفتاب خود سايه است اما همواره به نور مىانديشد.
گلابتونها هرجا که ديگر تنپوش به پايان مىرسد باز هم راهى مىشوند، دست از رستن برنمىدارند و روى پوست دستها و پاها ادامه مىيابند. اين غنچهها افسرده نمىشوند رنگ نمىبازند چون يادى و خاطرهاى باز زنده مىشوند هرچند بار که يادشان کنى!
شادى، محبت و برکت در روزهاى جشن و پايکوبى در اعياد فطر و قربان در نوروز و نوروز حنا نيز بزمى ديگر دارد. هيجان روحها در طرحها و رنگها بر دستان و پاها حک مىشود و چه زيباست يکى شدن و همانند بودن، آشناتر شدن. گفتوگويى و همهمهاى غريب ميان دستان زنان و دختران برپا مىشود.
هم بودن يکى شدن و شاد زيستن راز غريبى است.
اين نشان حتى بر نقشهاى ديوارها و درهاى چوبى خانههاى اين ديار هويدا است، از همان قبيله که بر جاورهايشان و دستها و پاها نشان داديم.
همان گياه مرغوب اما بوى هرمزگان و شميل و جووزون را دارد، ميناب! خواستگاه اين گياه جادويى است اما چه اهميت دارد؟
چشم ما روشن! حنا انگار همه جا هست، روشنى بخش است حنا قوت و توان چشم را مىافزايد تا ببيند آنچه را ديدنى است. اين اعتقاد قشمىها است.
حنا همواره تازه است. اما روزگار تازهگى که از ياد رود، رنگ آتشين حنا. با ترکيبات گياهى به تيرهگى مىگرايد و بر موهاى رنگ باخته پيران يادآور تارهاى جوانى است.
پايان يا آغاز؟
ـ نمىدانم، چه شوم! آه مرگ!؟
ـ نمىدانم سياه يا سپيد، کدام رنگ؟
حنا مرگ را نيز رنگى ديگر مىبخشد!
در اين ديار اگر دختران و پسران جوان را مرگ دربرگيرد، آرزوى نايافته پيوند اين چنين شکل مىگيرد:
کالبد سرد او را همانند عروس يا داماد مزين به حنا کرده دستها و پاهاى بىجان دختر جوان همانند يک عروس گلبوتههاى حنا را خواهد پذيرفت. نو بدن سرد پسر جوان چه دردناک! اما همانند تازه دامادها با دستها و پاهاى حنايى در آغوش خاک مىآرامد.
شايد که اميد تولدى دوباره و پيوندى ديگر در جهان ابدى رخ دهد و حنا اينگونه به زادگاهش جنت، همانجا که آمده است، بازمىگردد.
به امید خوشبختی تک تک جوانان قشم .....
| عروسى در قشم | ![]() |
|
نمای داخلی مسجد
.jpg)
نمای بیرونی مسجد









