تبليغاتX
< جزیره جون قشم
{ دانستنیهاو سرگرمی وجزیره قشم }
سلام آقای ریس جمهورــخوبی؟خوشی؟سلامتی؟

من غلام هستم معروف به غلی سیاــ از بندرعباس مزاهمتون میشم ــ همونجایی که تابستون هواش خیلی گرمه ــ  همون جایی که چک و چوکاش میرن دریا ماهی میگیرن تا شما بخوری ــ همون جایی که اگه یه روزی جنگ بشود آمریکای غلط کرده اول از همه بمب میزنه خرابش میکنه.من از بندرعباسم خالو ــ همونجایی که برادرم با پای خودش رفت به جنگ عراقیا ولی چند وقت بعدش جسدش آوردن در خانه.

آقای ریس جمهور ــ من یک پسر فقیرم ــ بپما مشتا داره و من پهلو بپم کار میکنم ــ چند وقتی میشه که دلم به یه دختری شده ــ من خیلی خاطرش میخاهم ــ من آرزو دارم با نمزادم ازدواج کنم ــمن به خاطرش میخاهم برم کلاس نهظت سوات آموذی درس بخانم ــ من میخاهم برم دانشگا ــ ولی با چه پولی؟چوک همساده ما میره دانشگا ــمیگه هر سال یک میلیون  تومن به بالا خرجش میشه ــ همساده ما پولداره ماشین داره ولی ما فقیریم ــ ما چتوری باید درس بخانیم و به آرزومان برسیم؟اسلن من دیگه درس نمی خانم.اسلن دیگه ازدواج هم نمیخاهم بکنم ــ ما که به نون شو محتاجیم که نباید آرزو بکنیم ــ آرزوی ما نون شوه ــ تو اول به ما گفتی نفت میارم سر سفرتون ما هم به تو رای دادیم ــ ما نفت نمی خاهیم خالو ــ ما به همی سوراغ و مهیاوه راضی هستیم ولی از وقتی تو اومدی سوراغ هم گرون شده ــ ما دیگه سوراغ هم سر سفره نداریم ــ اسلن تو اومدی چه بکنی؟دستمال کاغذی شده بسته ای هزار تومن ــ  خا دگه ما چتوری چرممون را پاک کنیم؟

تو میدونی تابستون بندرعباس چقد گرمه؟ نه که نمیدونی ــ اگه میخاهی بدانی باید تابستون بیای سفر استانی نه زمستن ــ تو میدونی ما با یک تا پنکه چتوری باید تابستون بگزرونیم؟ نه که نمیدونی ــ تو میدونی پول برق داخل بندرعباس چقد میره؟ نه که نمیدونی ــ تو که اینقد به فکر هسته ای هستی یه خورده چرا به فکر ما نیستی؟ تو بگو چقد هسته میخای تا برم جمع کنم برات بفرستم ــ ما اینجا هسته زیاد داریم .کوک امبا داریم ــ کوک گرومزنگی داریم ــ کوک کنار داریم ــ تو فقط بگو کوک چی میخای تا برات بفرستم تا تو هم جنس ارزون بکنی

بپما هر روز دو بار میره پا مشتا ــ ولی چه فایده ــ مشتا دیگه ماهی نداره ــ مما میگه از بس مردم گناه کردن خیر و برکت از دیریا رفته ــ ولی مما اشتباح میکنه ــ من وقتی با کایک میرفتم خصب وا چشم خودم دیدم که کشتیهای خارجی داشتن ماهی میگرفتن ــ وا چشم خودم دیدم که هر چی ماهی از زیر دیریا بود جمع کردن ــ خا دیگه ماهی از کجا بیاد بره توی مشتای بپما؟همش که کشتیها جمع کردن بردن ــ من نمیدونم تو خاطر ما میخای یا خاطر کشتیها؟

ما دو ماهه گوشت وا چشم ندیدیم ــ مما میگه گوشت گرانه ــ مما هر شو دعا میکنه که برای خاهرای من شوهر پیدا بشه تا از گشنگی داخل خونه ما نمیرن ــآقای ریس جمهور  من مرد هستم ــمن تا حالا هیچوقت گریه نکردم ــ ولی وقتی میبینم خاهرم را به خاطر بی پولی میخان شوهر بدن میرم بالا سراه گریه میکنم.

من که میدونم ما هیچوقت وضمون خوب نمیشه ــ من که میدونم ما باید مثل فقیرا زندگی کنیم و مثل فقیرا بمیریم ــ حتا کسی سر قبر ما فقیرا هم نمیاد ــ ولی من به نمزادم قول داده بودم آدم خوبی بشوم ــ قول داده بودم درس بخانم و دیگه با کسی دعوا نکنم ــولی تو که اومدی همه چی گرون شد و من نمی تونم ازدواج بکنم ــ کار گیر ما نمیاد ــ اگه کار هم گیر بیاد با این گرانی من نمیتونم به آرزوم برسم

تو خیال  نکنی خیلی جونی که به تو نامه نوشتم ــ من سیاهم ولی از تو جونترم ــ من به تو نامه نوشتم چون که از وقتی اومدی ما فقیرا بدبخت تر شدیم ــ اگه دیگه جلو من ملّک هم بزنی به تو رای نمیدم ــ من به تو نامه نوشتم تا بگم حالا که من به آرزوم نمیرسم میرم عرک میخورم ــ میرم بنگ میکشم ــ دعوا میکنم ــ من با کایک میرم خصب جنس میارم تو هم به معمورات بگو به من تیر بزنن خلاصم کنن ــ به معمورات بگو به من اعدام کنن ــ به معمورات بگو به من زندون بکنن ــ خدافظ

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد نوشت:مترادف کلماتی که  احتمال میدهیم جناب رئیس جمهور به دلیل عدم آشنایی با لهجه بندری  متوجه نشوند را در چند سطر خلاصه نموده ایم.

 

* مشتا: یک نوع دام بزرگ برای صید ماهی که با استفاده از چوب و تور به صورت ثابت در لبه ساحلی دریا کار گذاشته می شود و جناب رئیس جمهور می تواند از آنجا ماهی مصرفی مورد نیاز خود را تهیه کند به شرطی که کشتی های صید صنعتی نشانی از ماهی در آبهای خلیج فارس به جا گذاشته باشند.

 

*سوراغ: غذایی خوشمزه که با استفاده از گلک(خاک سرخ جزیره هرمز) و ماهی مومغ (کلیکا) تهیه شود و می توان  با نان رخته یا همون مشته یا همون تومشی آن را میل نمود .البته کله جوش سوراغ هم صفای خاصی دارد.در هنگام خوردن کله جوش پیاز را فراموش نفرمایید.متشکرم

 

مهیاوه:باز هم نوعی غذای خوشمزه هرمزگانی که با استفاده از ماهی متوتا و خندل و یک سری مخلفات دیگر تهیه می شود .شنیده شده غیر هرمزگانی ها مهیاوه و سوراغ را سس ماهی می نامند.هر چه میخواهند بنامند ولی ما همیشه به آنها سوراغ و مهیاوه خواهیم گفت.اگر روزی هوس نون فطیر یا نون رخته یا نون کپ تابه ای یا نون گپگ یا نون کلوکو کردی یک روز زودتر خبر بده تا به بی بی ام بگویم برایتان آرد شل کند و نان درست بنماید.

 

*چرم:آب بینی

 

کوک: کوک یا استک همان هسته میوه ها هستند که نباید با هسته اورانیوم و پلوتونیوم اشتباه گرفته شوند.

 

*امبا و گرومزنگی و کنار:سه نوع میوه بسیار خوشمزه گرمسیری.اگر هوس انبه و گارامزنگی کرده اید بفرمایید بندرعباس زیرا که  تابستان هنگام رسیدن(رسیده شدن) این میوه هاست اما پیشنهاد می کنم از کنار گرمایی (تابستانی) احتراز نمایید زیرا کرم دارد.

 

*خصب:شهر بندری در  جنوب تنگه هرمز که متعلق به کشور عمان می باشد و جوانان هرمزگانی به دلیل کمبود شغل مجبورند در میان موجها و طوفانها و تیرها با قایقهای کوچک خود به آنجا رفته و جنسهای اربابان پایتختی را به این طرف حمل نمایند.

 

*لازم به ذکر است منظور  غلام از کشتی های بزرگ همان کشتیهای صید صنعتی هستند که بدون مجوز و بر خلاف معاهدات دریایی در خلیج فارس و تنگه هرمز مبادرت به صید ماهی می نمایند که از عواقب آن همانا از بین رفتن ماهی و زیستگاه ماهیها در این تنگه است و ظاهرا هیچ ارگانی را یارای توقیفشان نیست.الله اعلم

 

*بالاسراه:پشت بام

 

*جون: زیبا ـ خوشگل ـ ملوس ـ جیگر

 

*ملک: معلق یا همان ملق خودمان

 

*خدافظ:خداحافظ

منبع:  www.hormoodar.blogsky.com  

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 14:55
به قلم: اسلامی رمچاهی |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست دوست چرا میشکند

سلام نازیلا


سلامی چو بوی خوش آشنایی...


نازیلا خانم یادته روز اول آشناییمون؟..یادته تو اومده بودی پا مشتا بپما،من سیل دستم بود

 داشتم نه رو ماهییا می کردم که وا یک گیر چهمم افتاد وا چهمای تو...هیچ موکع اون روز یادم

 نمیره..تو مثل  تیتوک(titowak) دور من می گشتی و بی من میگفتی آغا غلام برای من

 ستاره دیریایی بگیر....نازیلا من برای تو دوست دارم...من خیلی برای تو دوست دارم نازیلا.......


نازیلا من وا خاطر تو همه  کار میکنم...من دیگه غلام سابک نیستم...دیگه غیر شدم...با کلاس

شدم..دیگه نمیرم پا مشتای بپم...میخوام بی خودم یکتا کایک بخرم و برم خصب..نازیلا تو به

 من ول نکن که مه موا ادامه تحصیل هادم...


الان که دارم نامه مینویسم کلبم داره مثل تلمپه چاه پهک پهک میکنه  نازیلا...


مم ما به من میگه این دختر وا درد تو نمیخوره..میگه این دختر مثل پریزاد داره و به تو   آزاری میکنه...ولی اینا بیسوادن نازیلا..اینا سرشون وا این چیزا نمیشه.....اینا هر شو کاتغ میخورن..سوراغ میخورن،مهیاوه با نون کلکو میخورن ولی من رفتم بی خودم کاشق چنگال خریدم و دیگه با دست خوراک نمیخورم.


نازیلا..این دفعه میخوام برات یه سوغاتی بزرگ بیارم...میخوام یه بلاسی مایی سوری بیارم که تو هر روز به من هواری درست بکنی....یکتا اسب شیطون هم گرفتم،کردم توی کوطی ماستی که هر وقت اومدم برات بیارم...


راستی دگه کلیون هم نمیکشم،رفتم از بازار زیتون بی خودم پیپ خریدم ...


نازیلا غصه نخور..من وا کایک میرم خصب و جنس می یارم و پولدار میشم،دیگه هیش آبرومند میگیرم ..ساخت میارم،لوطی می یارم تا بکوبه...هفت شو و هفت روز....تو فکط دعا بکن مامورا بی من تیر نزنن تا با هم ازدواج بکنیم...


نازیلا من دیگه عرک نمی خورم..دیگه بی مردم چاکو نمیزنم...تو فکط بی من بخواه که دلم چلید...من کول میدم..کول مردونه.........


خا دیگه بیشتر مزاحمت نمیشم..ببخشی که از خو پات کردم..فکط بدون من خیلی خاطرت میخوام..وا کد غراب بالی....


دیگر ملالی نیست جز دوری تو                              

                                                      I  LAV YOO         

                                                                                             گنوغ تو                                                                                                                           غلام  سیا

منبع: www.hormoodar.blogsky.com

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 22:5
به قلم: اسلامی رمچاهی |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست دوست چرا میشکند
مرد از زن که به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد: ببخشید، شما "شارون استون" نيستين؟ زن با عشوه گفت: نه ... ولي. و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟ مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه "شارون استون"، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد "شارون استون" باشين. زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟ مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه "شارون استون" هستن. زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟ مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه "شارون استون" هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم. زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر. مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين... زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم. و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد. مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد. اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند. يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه. ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! (و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد). و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله. زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟ يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟ زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت. ----------------------------------------------------------------- در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده. افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟ مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه "شارون استون" نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم. افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد. زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد. افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد. زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟ افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟ مرد گفت: شما اكواين؟ افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟ مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه. افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده. مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي. افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست. مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار. البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضي‌ها فكر مي‌كنن "مارلون براندو" هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن "آرنولد" هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست. زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي. افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها. زن با تعجب گفت: بله؟! افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم. زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم. افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار. سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت. مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم. افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه. و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس. مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين. تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد. افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟ زن گفت: بله، خونه خودمه. افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه. زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه. مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟ افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره. مرد گفت: آخه من موبايل ندارم. افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟ مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه... افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره. و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟ و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه "شارون استون" نيستين. و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين. زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه. مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم. زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم. و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟ افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده. مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به "شارون استون" شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟ و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه. افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن. و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين. مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به "شارون استون" نيستين. زن گفت: واقعا مي‌گين؟! مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم "شارون استون" رو آوردم؟! زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با "شارون استون" روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه. مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه. زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور. افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده. زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم.؟ افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي مي‌شه؟ مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره. افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم. مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟ افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس. مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما "شرلوك هلمز" نيستين؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 23:43
به قلم: اسلامی رمچاهی

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست دوست چرا میشکند
می خواهی بدونی عشق یعنی چی پس داستان زیر رو بخون :

زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.
 از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.
 
 يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.
 
 در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد : (( گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم... ((
 
 چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.
 
 بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.
 
 صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.
 
 همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم
 
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم
 
 در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.
+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 1:25
به قلم: اسلامی رمچاهی |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست دوست چرا میشکند
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 23:39
به قلم: اسلامی رمچاهی |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست دوست چرا میشکند

 

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 0:52
به قلم: اسلامی رمچاهی |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست دوست چرا میشکند

 

 

عکسی زیبا از یک حشره

من هم روزی بر جکی داشتم اما چه حیف !!!!

هندوانه یا الاغ؟؟؟؟

اگه یه قدم بیایی جلو شقه شقه میشی

تبعیض نژادی یعنی این !!!!

نظر یادت نره

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 2:32
به قلم: اسلامی رمچاهی |

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه گر میشکند حرفی نیست دوست چرا میشکند

© 2006-2007 dariushkamani.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by D A R I U S H
>
>